عبد الرزاق اللاهيجي
191
گوهر مراد ( فارسى )
است و در ثانى ، ظرف بودن و نبودن كه خارج ذهن است مذكور نيست . و معنى ظرف خارج ذهن بودن آن است كه قايل اين قول ، انسان را كه تصوّر كند ، انسان لا محاله در تصوّر و انديشهء او ، كه ذهن عبارت از آن است ، بوده باشد . و مرادش از « موجود » آن است كه انسانى كه در تصوّر من است ، در خارج از تصوّر من ، بلكه خارج از همهء تصوّرها نيز هست . و در مثال عنقا ، مرادش از « معدوميت » آن است كه عنقايى كه در تصوّر من است در خارج از تصور من و همهء تصوّرها نيست . و از اين بيان كه كرديم روشن شد كه وجود در همهء موجودات به يك معنى است و همچنين معنى عدم در همه معدومات ، چه به جاى لفظ انسان و لفظ عنقا در مثال مذكور هر موجود و هر معدوم كه گذاشته شود حكم همين خواهد بود ، پس وجود ، مشترك معنوى باشد نه مشترك لفظى . و باز روشن شد كه وجود منقسم است به وجود خارجى و وجود ذهنى ، و وجود در هر دو قسم نيست مگر به يك معنى و تفاوت به خارجى بودن است و ذهنى بودن ، و معنى خارج و ذهن نيز معلوم شد . و نيز به اندك تأمّلى ظاهر « 1 » شود كه معنى وجود ، معنايى نيست كه در خارج موجود باشد ، به طريق بياض و سواد و ساير كيفيّات ؛ چه هرگاه گوييم زيد مثلا موجود است در خارج ، ظاهر است كه در خارج ، صفتى نيست قائم به ذات زيد كه معنى وجود آن صفت باشد ، چنان كه هرگاه گوييم جسم ابيض است ، در خارج صفتى هست قائم به جسم كه آن را بياض گويند ؛ بلكه معنى وجود كه در زيد موجود است همين معنى است كه در ذهن در آيد از ملاحظه زيد در خارج ، چون معنى فوقيّت كه در ذهن در آيد از ملاحظهء سما مثلا نسبت
--> ( 1 ) ب : معلوم .